تبليغاتX
JavaScript Codes عاشقانه



عاشقانه  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 یه دل دارم خدا داده

 

یه دل دارم خدا داده

یه دل دارم خدا داده،زمین داره هوا داره میون دریای غمش کشتی و ناخدا داره یه دل دارم ترک داره،ترس و یقین و شک داره رو بام برفیش همیشه یه دنیا بادبادک داره یه دل دارم آتیش داره،تو ابرا قوم وخویش داره نه را پس مونده براش نه طفلی راه پیش داره یه دل دارم یقین داره،فراز داره نه شیب داره با اینکه آدم نشده کلی درخت و سیب داره یه دل دارم وفا داره،یه طاقی از طلا داره تو دریای غمش قایق و سرنشین داره...!!!

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:22  توسط nazi

 زندگی اجبار است

 

شايد آن روز که سهراب نوشت : ((تاشقايق هست زندگي بايد کرد ))

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 20:10  توسط nazi

 نظر شما چیه ؟؟؟

سلام دوستانه عزیز

من میخوام این وبلاگ رو به وبلاگه آموزشی تبدیل کنم

مثلا در این وبلاگ عکاسی و فتوشاپ آموزش بدم

نظر شما چیه ؟

خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم

بدرود تا درودی دیگر



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:11  توسط nazi

 !!!!!

 

!!!!!

گردنم منتظر حلقه ي دستان تو بود.ليک ديدم به دو چشم نگران .دستهاي تو گذشت همچو آبي که روان بود به سوي دگران



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:12  توسط nazi

 داداش

وقتی سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می كرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیكرد .

آخر كلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشكرم "و گونه من رو بوسید .



میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .



تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره كه بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسید .



میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .



روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .

من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم كه اگه زمانی هیچكدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، كنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون كریستالش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشكرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .



میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .



یه روز گذشت ، سپس یك هفته ، یك سال ... قبل از اینكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگیره. میخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینكه كسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشكرم و گونه منو بوسید .



میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .



نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی كلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میكنه ، من دیدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج كرد. من میخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فكر نمی كرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینكه از كلیسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدی ؟ متشكرم"



میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .



سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میكنم كه دختری كه من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری كه در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست كه اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو میكردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.

ای كاش این كار رو كرده بودم ................. با خودم فكر می كردم و گریه !

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نكشید ، عشق رو از هم دریغ نكنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نكنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

                                          



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 15:16  توسط nazi

 بارون

گفتم: می خوام یه روز بارونی ببینمت
پرسید چرا؟ این همه خدا روز داره . فقط روز بارونی؟
گفتم: آره . فقط روزهای بارونی
كمی فكر كرد . نگاهش به آسمون بود . بدون اینكه نگاهم كنه گفت :
اگر قبول نكنم...................
گفتم باید قبول كنی.......................
گفت : آخه میدونی ؟ ......... من.......
پریدم وسط حرفش ، خیلی جدی تر گفتم :
اما و اگه نداره . همین كه گفتم.
گفت : اگر بارون بیاد. من............
گفتم : سنگ كه از آسمون نمیاد . مگه چی میشه؟ هر چی دوست داری همون روز بارونی بگو.......
هنوز از یه چیز نگران بود . اما قبول كرد . روزها گذشت تا بالاخره روز موعود رسید .

صبح وقتی از خواب بیدار شدم بوی نمدار به مشامم خورد . پریدم پشت پنجره
هوا پر از ابرهای سنگینی بود به اندازه همه ی وسعت آرزوی من.
رفتم از توی گنجه كوچكترین چتری رو كه داشتیم انتخاب كردم.
خدا خدا میكردم وقتی میبینمش بارون بیاد .اونوقت برای ایستادن و قدم زدن بازو به بازوی اون كافی بود،
موقع بارون هر دو زیر همون چتر باشیم.
هنوز چند قدمی با من فاصله داشت . نگاهش به چتر توی دست من بود به من نزدیك میشد.
حالا درست روبه روی من بود.
گفت : این همه روز خدا داره فقط روز بارونی؟
گفتم : آره
- گفت : اگر بارون بیا.......
- گفتم : من با خودم چتر آوردم.
- گفت قرار شد حالا حرفامو بزنم.
- گفتم : خوب بگو ! چی میشه.
- گفت : وقتی بارون بیاد من دوست دارم تنها زیر بارون قدم بزنم . بدون چتر !!!!!!!!!!!!!!
- گفتم : ولی ....... من ........... من دوست دارم .........
پرید وسط حرفم و گفت :
- همین كه شنیدی .
- گفتم : آخه میدونی .........
- خیلی جدی تر گفت :
- اما و اگر نداره . همین كه گفتم.
درست همون وقت آسمون رعدو برقی زد و صدای رعد چنان فضا رو پر كرد كه انگار داره به من میخنده . و
قطره های بارون یكی یكی روی چتر بسته من نشستن و اون رفت تا تنها زیر بارون قدم بزنه....................



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 15:12  توسط nazi

 بسترم

 

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

***



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:58  توسط nazi

 پس چرا عاشق نباشم؟

من که مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

من که مي دانم که تا سر گرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان مي رسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من که مي دانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 22:33  توسط nazi

 دلم برات تنگ شده

                                   

 

 

تويي عاشقترين تنهاي دنيا ............. منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها ............. منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا ...............منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا ...... منم مثل كلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبها...........منم ديوونه مثل موج دريا
تويي تنها تويي ياد غريبها..................منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشك چشمها................منم مرداب سرد توي دشتها
تويي عاشقترين تنهاي دنيا.................منم خسته ترين مغموم دنيا



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط nazi

 اشک

 

در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اشک

                                    بوسه ي جدايست

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:3  توسط nazi

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :



بر ماسه ها نوشتم
دریای هستی من
از عشق توست سرشار
این را به یاد بسپار ....
سلام دوست عزیز
این شعر رو من خیلی دوسش دارم
همیشه زمزمش میکنم
آخه برام یادآور خاطره های قشنگ و زیباست
راستی
از دوستای عزیزی که به این وبلاگ میان و نظر میدن ممنونم



 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
عاشقانه
عاشقانه
نسیم
گل پسر
شیاطین
دیاکو خیلی قشنگه
وب نوشته های محرمانه ی یک دختر
عاشقانه های محمد باقر
محکوم به زندگی
دوست عزیزم گیلدا
آموزش فتوشاپ

یه دل دارم خدا داده
زندگی اجبار است
نظر شما چیه ؟؟؟
!!!!!
داداش
بارون
بسترم
پس چرا عاشق نباشم؟
دلم برات تنگ شده
اشک
گل زیبای من
چرا
هنگامی که...
گاهی....

کودکی
وقتی
خدایا
آخر دنيا
پرسش

انجمن طراحان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه